مؤلف مجهول

339

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

انبوه بر سر تابوت او حاضر شد و نماز گذارد ، و در عقب جنازهء او رفت و به خاكش سپرد . و بر سر خاك خواجه ملك حضرت شيخ قدس سره العزيز نشسته بود كه فرشتگان « 1 » سؤال درآمدند كه سؤال كنند ، ديدند كه شيخ در سر قبر نشسته است . گفتند : اى شيخ ! مصلحت چيست كه وجود شريف تو در ميان است ؟ در سؤال كردن رخصت هست يا نى ؟ « 2 » شيخ گفت : اى مقربان درگاه ! آمده‌ايد به امر رب العزة محض از براى همين « 3 » مصلحت ، و خاصه از براى همين خدمت مخلوقيد ، آن كنيد كه فرمان است . اگر منم هيچ چاره ( اى ) نيست . آن بود كه فرشتگان به سؤال مشغول شدند . درين حين آواز آمد كه : اى فرشتگان ! كسى را كه همچو « 4 » عطار حامى بود كه در سر وى نشسته باشد چرا در آسايش نباشد ؟ كه آن مسلمان از براى همين روز و همين مصلحت آرزوى عطار مىكرد ، كه خداى تعالى به روز آخر من او را نصيب كند « 5 » . بازگرديد و سؤال نكنيد ، كه آمرزيدم جميع گناهان او را محض از براى رضاى عطار « 6 » و مستحق بهشت گردانيدم ، اگرچه اين استحقاق در وى نبود . اين ندا كه رسيد ، فرشتگان بازگرديدند . آنگاه حضرت شيخ به شوق و خوشحالى از سر قبر خواجه ملك برخاست . الحاصل ، حضرت شيخ قدس الله روحه العزيز « 7 » هفتاد و پنج سال عمر ديد ، درين عمر زياده بر پنج سال رياضت نكشيد و ليكن « 8 » از مردم رياضت‌كش بيشتر به مقصود رسيد . اى درويش ! بدانكه در درگاه خداوندى راه بسيار است كه روند و به منزل رسند ، چنان كه گفته‌اند : الطرق الى الله تعالى « 9 » بعدد انفاس الخلائق 73 ، كه هركس به راهى رفت و به منزل رسيد . اگر خواجه خواهد ، رياضت هيچ در كار نيست . و بر تقدير بودن به رياضت نامقبول كثير كار « 10 » برنيايد . اگر اندك است و مقبول ، « 11 » سبب حصول مقصود است و وصول به مطلوب ، چنان كه عزيزى در « 12 » دنيا رياضت بىحد كشيد و رنج بىعد « 13 » ديد . بعد از وفات « 14 » حق سبحانه و تعالى بىكام و بىزبان از وى تحفه « 15 » طلبيد او گفت : پاكا و پروردگارا ! كذا و كذا و كذا « 16 » به درگاه تو تحفه آوردم . ندا آمد كه همه نامقبول ! باز ندا آمد « 17 » كه ديگر چه چيز آوردى ؟ آن عزيز گفت : اى كريم باكرم ! هرچه كرده بودم در عمر خود « 18 » و آورده بودم همين بود . ندا آمد : بااين‌همه عمل نامقبول كجا خواهى رفت ؟ او گفت : اى پادشاه عادل ! جاى رفتن

--> ( 1 ) - ب : + از براى ( 2 ) - ب ، ت : + حضرت ( 3 ) - الف ، ب : - همين ( 4 ) - ب : چون ، ت : همچون ( 5 ) - ب : - كه آن مسلمان . . . كند ( 6 ) - ب : - محض از . . عطار ( 7 ) - ب : قدس سره العزيز ( 8 ) - ب : - ليكن ( 9 ) - ب : - تعالى ( 10 ) - ب : - كثير كار ( 11 ) - ب : اندك و مقبول است ( 12 ) - ب : + عالم ( 13 ) - ب : بىعدد ( 14 ) - ب : + حضرت ( 15 ) - ب : هديه ( 16 ) - ب : - و كذا ( 17 ) - ت : ندا آيد ( 18 ) - ب : هرچه در عمر خود كرده بودم